Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 14 اسفند ماه سال 1389
صاحب عشق





روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.

شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد...

شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟

شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟

شیوانا با لبخند گفت: چه کسی چنین گفته است؟!  تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.

بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .

معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگررفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر!

بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی! 

یکشنبه 8 اسفند ماه سال 1389
Az To Mamnonam...






az to b khatere tamame khobihayat mamnoon/

az to tashakor mikonam b khatere eshghi k roozha varzidio khales b payam rikhti/

mamnon b khatere tameme navazesh hayat/

b khatere tamame bodanha/

mardanegiat/

mamnon baraye in k tekye gah b poshtam va hamrah b kenaram bodi/

arame janam bodi/

az to mamnon k nagozashti kham b abroo biavaram/

to ra sepas baraye dane dane ashkhaei k shabha baraye man rikhtio nadanestam, va nabodam k ashkha ra az gonehayat pak konam/

to ra sepas baraye mehrabaniyat baraye delgarmihayat/

az to mamnon k boose hayat hamishe garmo asheghane bod/

az to mamnon k zire baran ba man rah raftio khis shodi/

az to khobam mamnon k barayam mard bodi/

b paayam neshasti/

man raghse shole haye shamE vojoodat ra dar baad didam k khamoosh nagasht/

che raghsi bod vaghti b paye mashoogh sookhtiii...!!!!/

az to mamnon k bal haye parvane AT baraye man dar atash sookhtand/

to ra sepas b yeganegiat/to ra sepas baraye mehrvarziat/

az to mamnon baraye dashteha va nadashte hayat k b paye man rikhti/

to ra sepas k mara chon boti parastidi/

az to mamnonam baraye khaterati k b ja gozasti ta hatta dar nabodat b anha biyandisham/

goya ke anha baraye man hastand va hich kas nemitavanad anha ra az man begirad/

az to mamnon k rafti ama khateratat ra, atre tanat ra va esmat ra barayam baghi gozashti/

az to mamnon k namat va hatta noghtehaye esmat baraye man bod/

az to tashakor mikonam ke damo bazdam hayat boye ESHGH midadand/

az to sepas gozaram k asheghane..... nemidanam faghat mamnon......

az to mamnon baraye bodo nabodat/

AZ TO MAMNON hata baraye badihayat....

ama baz ham az to mamnon, shayad k badihayat ham az eshgh bodo man nafahmidam/

shayad.......

mara bebakhsh k hala k midanam nistam k ashk az rokhsarat pak konam/

mara bebakhsh k shabha balaye sarat nistam ta najva hayat ra beshnavam/

mara bebakhsh k eshghat ra gooya gofti az to gereftam chon baraye to bud, maale to bud, va man engar anra ham gereftam.../

nemidanam......shayad.......

az to mamnon k shayad in ra khahi khand/

shayad........nemidanam


لعنت به این زندگی
لعنت به تو   

اگه به یکی از این چیزایی که گفتی
اعتقاد داشتی و یه کاری می کردی
الان این نمی شد

ازم گذشتی
ساده ازت میگذرم
لعنت به شما آدمها
که از مرده هم کمترین


                                      
سه شنبه 3 اسفند ماه سال 1389
سلام












سه شنبه 16 آذر ماه سال 1389
گل آفتابگردون






گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه‌ آفتابگردانیم.
اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست.
آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.
اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.
آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌کارد، مطمئن‌ است‌ که‌ او خورشید را پیدا خواهد کرد.
آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.
آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و کارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، کاری‌ ندارد.
او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌کند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.
دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.
آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.
بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.
آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ که‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ که‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند.
و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌کنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.
گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند.
زیرا که‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.
جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد.
تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود.
خداحافظی‌ کردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ که‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا کسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟

آن‌ وقت‌ بود که‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم


عرفان نظرآهاری




آفتاب فقط بر گیاهی میتابد که سر از خاک بیرون آورده باشد...


چهارشنبه 3 شهریور ماه سال 1389
Ghanoone Bazgasht !










مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد.


غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند.


بعد صحبت به وجود خدا رسید .


مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد...


چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند !


بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کسی !!!


صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او


آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .


خداوند پژواک کردار ماست ...



پائولو کوئیلو   





آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.


(مترلینگ)




   1      2      3      4      5      6      >>